تبليغاتX
Doregard


Doregard

" پلاک خانه من فرد است ، شبهای زوج که می آید من در خیابان می خوابم "

جایی هست که جز تو هیچکس آنرا پر نتواند کردن !

نه نتواند !

کاری هست که جز تو هیچکس قادر به انجامش نتواند بودن !

نه نتواند !

.

.

.

پی نوشت : عاشق شدی ای دل سودات مبارک، از جاه و جلال رفتی کآنجات مبارک ...

نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت توسط صالح| |

برای آنکه یک سنگ فسیل شود قرن ها باید بیایند و بروند

دریاها باید پر و خالی بشوند

آبشارها باید بلند و کوتاه بشوند

حتی ممکن است مردم دنیا هم بارها

عوض شوند  ...

هی !

 گول سنگ ها را نخوری!

گول خوشبختی سنگ ها را نخوری!

برای فسیل شدن تو یک خستگی کافیست !

 


پی نوشت : اگه گفتی دارم به چی فکر می کنم ؟! اگه گفتی الان کجام ؟! اگه گفتی دارم چی کار می کنم ؟! اگه گفتی تو دلم چی میگذره ؟! اگه گفتی ... ، اینا تمام سوالاتی که از خودم می پرسم و مفعول تویی .

پ ن بعدی : میگم وقتی به کسی علاقه پیدا می کنی به کسی نگو تا با گذر زمان این علاقه تنها به دلیل بودن طرف مقابل ادامه داشته باشه نه به خاطر تکرار دیگران .

پ ن بعدی نه بعدیش : شوپن هاور میگه به سن معشوقت ۳۰ سال اضافه کن و تاثیر آن را در احساساتت ببین ! همچنان دوسش داری آیا ؟!

نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت توسط صالح| |

  فوق العاده ترین حالتم زمانی است که وقت راه رفتن یک سنگ بصورت کاملا اتفاقی با نوک کفشم برخورد کند . فوق العاده ترین می ناممش چون یا در آن لحظه خوشحال و مسرورم و یا سرشار از دوست داشتن ، سرشار از شیفتگی ، پر از میل ، پر از علاقه . امروز یکشنبه است !

  آه نه نه نه ... ! این همه احساس و ابراز علاقه را نمی پسندم به نظر لوس بازی  می آید . لوس لوس لوس ، دقت کرده اید تا به اینجا که حرف زدم و کلی از احساسات برانگیخته شده ی یک بیچاره گفته ام نامی از عشق نبردم ؟! چرا دقت نمی کنید آیا ؟! امروز یکشنبه است .

  زمان را تکرار می کنم با زبان تا یادم بماند به همه بگویم از سرم نپریده آنچه همه بدان عقل می گویند . امروز یکشنبه است .

  همیشه از این که سنگی را با پا دنبال کنم لذت می بردم ، نه به سنگ فکر می کردم و نه کفش های نو ،تنها و فقط فکرهایی که در لحظات طی مسیر از سرم می گذشت قشنگی داشت چون راست بود ... راست !

  امروز همین حالت پیش آمد ، یک سنگ ، یک کفش نو ، یک ضربه ، یک تلنگر ، یک اتفاق ، یک فکر ، یک علاقه ، یک احساسی که شدت گرفته ، یک سنگ کاغذ قیچی دیگر ، یک امتحان ، یک دست صاف به نشانه سادگی ، یک نگاه ، یک روز پر از حرفهای نگفته ، یک صالح یک ... . امروز یکشنبه است .

اگر به باده مشکین دلم کشد شاید ... که بوی خیر ز زهد و ریا نمی آید

جهانیان همه گر منع می کنند از عشق ... من آن کنم که خداوندگار فرماید


پی نوشت : آدم های جدید و آشنا و غریبه ای از وبلاگم دیدن می کنند به همین دلیل نسبت به رونمایی بیشتر از افکارم معذورم !

نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت توسط صالح| |

یک ترک را می توان کشت اما نمی توان شکست داد  (ناپلئون بناپارت)

 

نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت توسط صالح| |

گاهی آدم خسته می شود ، قدم هایش را کند می کند ، سرش را پایین می اندازد ، دست هایش را بالا می آورد و با چشم های بسته منتظر می ماند ... اتفاقی نمی افتد

   کسی شلیک نمی کند ، کسی اشک نمی ریزد ، کسی دست نمی زند ، کسی حتی لنگه کفش پرت نمی کند. آسمان برای بخشیدنت به حرف در نمی آید . زمین برای بلعیدنت دهن باز نمی کند ...

   باد می وزد ، باران می بارد ، نکونام گل می زند ، گانیور دور مشتری می چرخد ، نور به خط راست سیر می کند، سفیر امید صد و هشتادومین دور را هم می زند .  بچه، بعد از شیر آروغ می زند .  مگس، دست هایش را به هم می مالد ، دنیا شانه هایش را بالا می اندازد و با همه ی مولفه هایش به حرکت ادامه می دهد .

   شاید فقط سنگریزه ای که باید با ضربه ی کفش تو ، توی آب می افتاد تا گذر رهگذر بعدی منتظر بماند، یا قندی که باید به کار انقباض ماهیچه هایت می امد در پهلوهایت به چربی تبدیل شود یا ...

    گاهی آدم خسته می شود ، با چشم های بسته و در سکوت بی تفاوتی دنیا به پشت سرش فکر می کند به خطی که از گذشته تا زیر پایش آمده است . به پهنایش ، به پررنگی و کم رنگی گاه و بی گاهش . به پیچ و خم بازیگوشانه و بی هدفش ، به قدم هایی که برداشتنشان خط را طولانی تر می کند و باز هم به قدم هایی که برداشتنشان خط را طولانی تر می کند، به ...

    گاهی آدم خسته می شود ، چشم هایش را باز می کند و در ازدحام دنیا به جلوی پایش خیره می شود ، سنگریزه منتظر است .

نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت توسط صالح| |

با تو باید آشنا شد

چون نیلوفر آبی

در خنکای برکه ای روشن

 

با تو باید تنها بود

چون شاخساران سرو

زمانی که با نسیم

عاشقی را جشن می گیرند

 

با تو باید حرف زد

چون ماهی کوچک

با عکس ماه در آبگیر

 

با تو باید خندید

چون شادی پرنده

با شکوفه دشت های هر روز

 

با تو باید رفت

چون قاصدکی سپید

در هو هوی بادی آرام

 

با تو باید پرواز کرد

چون پروانه ای رنگین

در اشتیاق آتش و نور

 

و تو نیلوفر من

که به اندازه ی نابودی من بی رحمی

و دلم رفتن نیست

 پای بند ِ تو دل کندن را

روی این خط سیاه

خط بی وقفه ی نابودی من

نام بی حرف تو هستی دارد

و خودم

پاره ای دل تنگی

که تو را محرومم...

 

نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت توسط صالح| |

غریبه شده ای ،چند وقتی است برایت غیرت خرج نکرده ام ،به خاطرت به وجد نمی آیم و به جای دفاع سکوت می کنم ، جذاب نیستی دیگر ، فکر نمی کردم که مد معنایی به این وسعت داشته باشد !

به یک نقطه خیره شدن را ترجیح می دهم بر اینکه بخواهم مثل قبل به آب و آتش بزنم ... چقدر این فرهنگ ، ارزش ، جامعه تغییر کرده است ؟!

همه نگاه ها یکطرف ،نگاه من کدام طرف ؟!!

دلم برایت تنگ شده است . ایران ، ایران ، تورو خدا ایران ، ایران من . چیزی بگو ، حرفی بزن . منم .

همان منی که در برابر قامتت معنایی نداشت . همانی که تو منش کردی .

نه نه نه دلم به حالت نمی سوزد ، دلم به خاطرت می لرزد . قلبم ، قلبم به خاطرت می زند .

تاپ تاپ تاپ ، تند تند تند ، ...

پی نوشت :خودم این پست رو زیاد دوست ندارم . فقط دلم گرفته بود نوشتم. فقط نوشتم که فراموش کنم !

نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت توسط صالح| |

گرگی را دیدم که از شکار امروزش راضی بود
و زنی که دامنی گلدار می پوشید و از
مرد های کوچکتر از خودش چشم بر نمی داشت.
و ساعتی که تراشه های دقیق زندگی را ثبت نمی کرد
و گوشی ام که همراه من نبود دیگر...

من حواس پرت شده ام. خودم را جا می گذارم
یک جا و بعد که می آیم پیدا کنم که کجا بوده ام
یادم میرود که کجا هستم.

دلم برای تو میسوزد که مهمان آدم بی عرضه ای مثل من
شده ای و باید ناراحتی های من را ببینی و غصه بخوری.

گاهی چنان جسور و حریصم به زندگی نکردن که
هیچ دستی نمی تواند به زندگی ام بر گرداند.
من به درد این دنیا نمیخورم.
من را ساخته اند که در برزخ ، دردهای تو را بشمارم
و زخمی که روز به روز کاری تر می شود.
صبح ها سر کار می رود و عصر ها خسته اما گشاده تر
باز می گردد. ساعت کاری زخم ها را خدا فقط می داند.
زخم هایی که محض رضای خدا به مرخصی هم نمی روند
برای کسب یک لقمه درد حلال...

نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت توسط صالح| |

یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد؟

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟

آب حیوان تیره گون گشت خضر فرخ پی کجاست؟

خون چکید از شاخ گل ابر بهاران را چه شد؟

کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد؟ یاران را چه شد؟

لعلی از کان مرون برنیاد سال هاست

تابش خورشید و سعی باد وباران را چه شد؟

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سرآمد شهر یاران را چه شد؟

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد؟

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند

کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد؟

زهره سازی خوش نمی سوزد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد؟

حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش

از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد؟

نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت توسط صالح| |

تو،تابستان،تمدن،من

این طرف ها نگردید

دیشب

شب تاب ها اینجا بودند .(ایساکو بایاشی)

به عکس های قدیمی نگاه می کنم، به آن حیاط و تابستانش، به جشن های عروسی، به زیر زمینی که توی هیچ عکسی نیست، به پله هایی که وقت دویدن ما، صدا می کردند، توی سکوت بهداز ظهر تابستان، به آن تاقچه ای که زیرش باباجون صبح ها می نشست و قرآن می خواند با صدای قشنگ، یا به گوش من قشنگ . به آن ایوانی که تویش بساطم را پهن می کردم و توی هرم کلافه تیرماه برای خودم رمان می خواندم و صفا می کردم . درخت توت دیگر نیست، آن پشت بام پر راز و رمز دیگر نیست و شب های تابستان و آن حوض کوچکی که آن همه شب ها نشستم پایش تا عکس قرص ماه را توی آب ببینم هم .

پله های فلزی قهوه ای رنگ، دیگر به هیچ اتاق پر از خرت و پرت و خاطره و کتابی نمی رسد. به دیوارهایی که رویش سیاه مشق شعرهای مولانا را می چسباندم. آن دیوار حالا نیست. آن اتاق نیست. درخت توت و درخت انجیر و بوته های گل که بابابزرگ وقت کاشتن هر کدامشان کلی دعا می خواند هم. جای همه این ها، حالا یک گودی مانده. یک گودی که قرار است پر شود با آپارتمان هایی که پله های فلزی قهوه ای رنگ ندارند، دیوارهای پر از شمایل مولا و سیاه مشق ندارند، صدای قرآن صبح باباجون ندارندو در آن ها هیچ چیزی قدیمی نیست، پر خاطره و اصیل هم. روی تکه های نوجوانی ام دارند خانه می سازند... آلبوم را می بندم، چشم هایم را هم.


پ ن ۱ :  سعی کردم این بار کمی متفاوت بنویسم ...

پ ن ۲ : فصل تابستون رو دوست دارم نه به خاطره تعطیلاتی که دیگه بزرگ شدم و درگیرش نیستم برای اینکه بعدش پاییز رو میاره .

پ ن ۳ :  روی تکه های نوجوانی ام دارند خانه می سازند... آلبوم را می بندم، چشم هایم را هم.

نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت توسط صالح| |

ملاصدرا جمله زیبایی دارد : "خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر گمان تو کارگشا... .

 خداوند همه کس را همه چیز می شود ، به شرط اعتقاد ، به شرط پاکی دل ها ، به شرط طهارت روح و به شرط پرهیز از معامله با شیطان " .

نیازی به هیچ توضیحی نمی بینم ، هر کلمه ای که پشت هم بیاورم تا جمله ای بسازم پر حرفیست و تنها باعث از دست رفتن زمان می شود ، احساس می کنم شاید زبانم تو را از اصل دور کند ، سکوت می کنم و از تمام واژه های تکراری فاصله می گیرم ، تو بمان. تو بمان و خدایت و تمام خواسته ها .


پ ن : گفتم : منو این بار جوری ببخش که دیگه گناه نکنم

گفت : می بخشمت اما اگه دوباره گناه کردی ، بازم بیا پیش خودم

نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت توسط صالح| |

اوایل فقط حواسم به کار خودم بود . این که یکهو یکی نیاید و بزند به من . دو دستی می چسبیدم به فرمان و شش دانگ حواسم جمع خیابان بود . آن موقع بیشتر از همیشه خیابان و ترافیک را احساس می کردم . حواسم بود که چراغ ترمز کدام ماشین روشن شده و از کدام کدام خیابان فرعی ، ماشین ها با سرعت می آیند . آهنگ و رادیو هم تعطیل بود . فقط کافی بود ضیط روشن شود تا من مثل آن موقع ها که صندلی عقب می نشستم ، سرم را برگردانم سمت شیشه بغل و به ملت نگاه کنم و به فکر و خیال بروم .

اوایل به همه راه می دادم تا بروند . ترمز ملیحی می گرفتم و لبخند می زدم تا هرچند تا ماشینی که می خواهند ، تقاطع را دور بزنند تا بعد من در مسیر اصلی ام بروم . انگار مهمان خیابان باشم . خیلی استرس داشتم ، ولی اعصابم به هم نمی ریخت .

آهنگ با صدای بلند پخش می شود و من ناخود آگاه همراه آن می خوانم . یادم نمی آید چطور همه این خیابان را رد کرده ام تا رسیدم خانه . پشتی صندلی ام عقب تر رفته ، با کف یک دست ، فرمان را نگه می دارم . گاهی از سمت راست شقت می گیرم و حواسم هست تا سریع بپیچم تا ماشین بغلی جلو نزند . چقدر این روزها راننده ی ناشی در خیابان زیاد شده . کی به این خانم گواهینامه داده ؟! آن قدر آرام می رود و با دقت به جلو نگاه می کند و دودستی فرمان را چسبیده که انگار دارد ظرف خورشت را سر سفره می برد .

ماشین جلویی به هوای یک مسافر یکهو شیرجه می زند کنار خیابان و من دستم را نگه می دارم روی بوق و او هم با بوق طولانی جوابم را می دهد . چقدر حرف در این بوق ها نهفته است . ولی خیلی پررو است . شیشه را می دهم پایین و چندتا از بوق ها را هم برایش ترجمه می کنم .

این روزها موقع رانندگی اصلا استرس ندارم ، ولی نمی دانم چرا این قدر اعصابم به هم ریخته است .

نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت توسط صالح| |

در بچگی های من خدا از لحاظ ظاهری همیشه کسی بود شبیه آدم های معمولی با تمام مولفه های مشترک . همیشه باور اینکه در یک لحظه تمام موجودات را زیر نظر بگیرد و تماشا کند ، به حرفهایشان گوش دهد ، درد دلشان را بشنود ، دست نیازشان را به گرمی بفشارد و با تمام بنده هایش حرف بزند و بگوید عزیزم من هستم ، برایم سخت بود .

برای همین زمانی که من مطمئن بودم تمام حواس خدا الآن به من است ، مرد همسایه از نردبان افتاد و بوی غذای سوخته همه ی آپارتمان را پر کرده بود . یا وقتی که مادرم بعد از ۹ ساعت زیر تیغ جراحی بودن به سلامت به زندگی ادامه داد و مطمئن بودم خدا فقط و فقط متعلق به من است چون تخت بغلی خالی شده بود .

چند سالی می گذرد ... من بزرگ می شوم . عقلم سر جایش می آید ، مرد همسایه راه می رود ، مادرم همچنان درگیر مریضی است ، خبری از غذای سوخته نیست ، همه ی ما بزرگ می شویم ، خدا را نمی دانم ! 

حالا دیگر می فهمم قضا و قدری وجود دارد یا چیزی هست که به اش می گویند قسمت ، با کلمات می شود بازی کرد مثل ؛ دقت ، حرکت ، برکت ... هر چقدر که به مسائل پیش آمده فکر می کنم متوجه می شوم که برخی چیزها متعلق به افراد خاصی است . مثل خدایی برای خدا و بندگی برای من ، من ؟!

بچه خوب بودنم مربوط به زمان حال و این ماه نیست مربوط به حالیست که خیلی وقتها به سراغم می آید ، همه اش احساس می کنم نگاه خدا عادلانه است ، ما تغییرش می دهیم ، اصلا کرم داریما ( نمی شد این را نگفت ) به کار همه دخالت می کنیم و همیشه ادعا می کنیم سری در سرها هستیم ، بعضی وقتها این نگاه مضخرف ماست که وقتی به اش فکر می کنم اعصابم خرد می شود ، وقتی به گزارش صدباره نجف زاده از آن مدرسه ۳.۴ نفری آن دهات دور افتاده فکر می کنم اعصابم خرد می شود ، به خدا از این مدرسه ها ، از این از دنیا عقب ماندگی ها ، از این بدبختی ها و بیچارگی ها در این گربه چند هزار ساله زیاد است . اما خدا نکند که سوزن ما جایی گیر کند ...

آخر مشکل ما فقط فقر و کمبود امکانات رفاهی آن مدرسه است ؟! فقر فرهنگی در همان صدا و سیما بیداد می کند ، خدایا کجا را نگاه می کنی آیا؟  آن مدرسه ۳.۴ نفری را یا این مدرسه استیجاری در همین تهران پایتخت که دارد خراب می شود تا بعدا به تو نزدیکتر شود ؟! خدا شانس بدهد ، ما که به اندازه ی کافی عقب هستیم ... نمی دانم تکرار بعضی چیز ها چه را تغییر می دهد ، کارمان شده فقط زدن حرف های خوب  و بازی با احساسات ...

پ ن : البته همیشه به آیه ۲۵ سوره ی آل عمران اعتقاد داشتم (...تعز من تشا و تذل من تشا...)

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت توسط صالح| |

 

بنده باید قبلا به دو واژه کلیدی "تصادف" و "اشتباه گرفتی آقا" اشاره کنم که می کنم .

آقا ما در حال طی کردن مسیر خانه دانشجویی جدید به سمت دانشگاه بودیم که ناگهان متوجه سر و صداهای عجیب و غریبی شدیم که گویا مخصوص ساکنین جدید اینجا و قدیم آنجا می بوده  ( آخر از دیرباز ما شاهد هجوم اقوام و ملل دیگر به حاشیه شهرهایی بودیم که به دلیل جلوگیری ار تراکم جمعیت در مراکز استان ها بنا شده و هیچ اعتبار دیگری ندارد مثل این بهارستان خودشون که دانشگاه ما در آن قرار گرفته و لازم به ذکر است که نسبت بهارستان برای ساکنین آن که بیشتر از برادران و خواهران جنوبی هستند مانند نسبت شمال است برای ما تهرانی ها ) که بازهم این حس کنجکاوی این بار دردسر ساز شد و ما که از قدیم گفتن کرم از درخت می باشد مسیر را کج نموده تا هم از سر و صدا با خبر بشیم و هم به حول و قوه الهی این حس کنجکاوی را سرکوب کنیم . خلاصه چند قدمی برداشتیم و رفتیم تا صاحب صدا را پیدا کرده و محل دقیقا شناسایی شود ، همان لحظه که متوجه نشدم چه خبر بود اما الان که فکر می کنم می بینم دعوا بوده دیگه حتما . یک آقایی که خیلی عصبانی به نظر می رسیدن ایشون و کلی آلات و ابزاری که پیشتر ما در سریال جومونگ شاهد آ بودیم به دست گرفته بودند و به دلیل چشم خراش بودن قضیه از توضیح بیشتر معذوریم نقطه سر خط ...

گویا ایشون (همان آقای عصبانی مذکور ) به دنبال دوست آن آدم خاطی نیز می گشتند که همانند رفیقشان تیکه تیکه شان کنند و ... از قضا چشم خون آلوده آقاهه به من افتاد ... آخر بگو من نه سر پیازم نه ته پیاز ، بابا دیواری کوتاه تر از من وجود نداره تو این محل آیا ؟ اصلا منو سننه . من یه آدم فوزول که فقط داشتم ازین جا رد می شدم ، اصلا می دونی داداش من گیلاسم . ها ؟! خلاصه ایشون هی به من نزدیک می شد ، منم که دانشجو ، تحصیل کرده ، وبلاگ نویس ، جامعه شناس ، روان شناس ، اصلا همه چی علوم پایه شناس مثل مرد سرم بالا گرفتم و از آنجایی هم که چند روز پیش به اطلاعم رسوندن که قدرت نفوذ بالایی داری ، قرص و محکم و ثابت قدم و... دیدم این تو بمیری از اون تو بمیریا نیستا ، شروع کردم به دویدن ، تازه تو راه کلی هم چیز میز خوردم که بابا من نبودم اصلا من کیم اینجا کجاست اگرم من بودم غلط کردم که بودم . خلاصه خودمو آماده مردن کرده بودم واقعا که خواهر فرد عصبانی صدا زدن و گفتند : این نیست که بابا (هنوز صداش تو گوشمه ) اما حیف که نوش دارویی بود بعد مرگ صالح که قبل از ضربه زدن قمه بنده از ترس متلاشی شده بودم .

پ ن ۱: آن دو واژه نام برده کاملا انحرافی بود . مگه نه ؟!

پ ن ۲: هیچ شعری درباره ی فوزولی و کنجکاوی به ذهنم نمیرسه اگر شما چیزی برای گفتن دارین خوشحال میشیما .

پ ن ۳:بعضی وقتا خون به مغز آدمی نمیرسه چه کارها که از دستش برنمیاد...به خدا ...

نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت توسط صالح| |

احمق ها شجاع هستند ؟!

چیزی رو از دست دادم که نمیدونم چطوری اندازش رو بهتون بگم ... تا همین الانشم نمیدونستم خوبه بگم یا خوب نیست بگم ... میدونم به دست آوردن بعضی چیزها خیلی سخته ... خیلی خوب داشتیم پیش میرفتیم ... قضیه ربط داره به عدد چهل ... اصلا چقدر آدم میتونه احمق باشه ؟! ...

 

نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت توسط صالح| |

  همه ما از یک روز خاص دسته بندی می شویم چه خوشمان بیاید و چه مثل من دل خوشی از آن نداشته باشیم.از همان وقتی که بچه کوچکی هستیم و داریم سر از کار دنیای اطرافمان در می آوریم به مان یاد می دهند که باید خودمان را با چیزهای خاصی تطبیق بدهیم . این طرز یادگیری از وقتی که مدرسه می رویم شکل جدی و رسمی به خودش می گیرد .

  از همان وقتی که معلم ها سر کلاس هایمان می گویند : این شاگرد زرنگی است و آن یکی زرنگ نیست . از همان موقعی که پای تخته سیاه دبستان برای بچه های کلاس جدول خوب ها و بد ها می کشیدند . از همان وقتی که به مان نمره 20.19.18.17 می دهند .

  بله از آن موقع دسته بندی می شویم و هیچ کس فکر نمی کند نمره 17 برای یک نفر که نهایت تلاشش را کرده معادل همان نمره 20 است.

  یادم است توی مدرسه همکلاسی کم حرف و کم رویی داشتم که معلممان مثل یک احمق با او رفتار می کرد و یکبار دقیقا به اش گفت : به وسعت خورشید احمقی !  حالا که فکرش را می کنم می فهمم که او پسر خیلی باهوشی بود و روحی حساس تر از بقیه بچه ها داشت . که سیمای بیرونی اش با تصور ذهنی معلم از یک شاگرد  موفق مطابقت نمی کرد . درست از چنین جایی است که دیگران آدم را از زاویه ای متفاوت  از آن چیزی که هست درک می کنند و این خیلی غم انگیز و افسرده کننده است.

  هر قدر هم که بزرگتر می شویم  تعداد آدم هایی که با چنین نگاهی ما را قضاوت می کنند بیشتر می شود و از وقتی در تب و تاب کنکور و قبولی در دانشگاه می افتیم قضیه شروع می کند به پررنگ تر شدن . گرداب کنکور همه پشت کنکوری ها را درون خودش می کشد و هر کدامشان را به جایی پرتاب می کند : جایی دور تر از محل سکونت شان و در رشته ای که بیشتر وقتها جدا از علاقه و استعدادشان بوده .

  بیشتر آنها سر جای واقعی خودشان پرتاب نمی شوند . آنها یک بار دیگر در ابعاد وسیع تری دسته بندی می شوند و به گروهها و وابستگی هایی که دیگران برایشان تعیین می کنند تعلق پیدا می کنند .

  وقتی این اتفاق بارها برای هر کدام از ما  تکرار می شود . کم کم از خودمان  فاصله می گیریم : از خودی که می خواست هنر بخواند  ولی مهندسی خوانده . از خودی که می خواست مکانیک شود ولی دندان پزشک شده . از خودی که می خواست دکتر بشود اما مدیر از آب در آمد .

  خیلی زود بعد از رد شدن از غربال هر کدام این دسته بندی ها تبدیل می شویم به آدمی که دیگران ساخته اند . نه آن آدمی که خودمان دلمان می خواسته باشیم و حتی با گذشت زمان و بین ازدحام گرفتاری ها اصلا فراموش می کنبم که می خواستیم چه جور  آدمی باشیم و به کجا برسیم . انگار  باورمان می شود که خودمان را با چیزهایی  که داریم معنا کنیم نه چیزهایی که واقعا از درون هستیم .

نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت توسط صالح| |

دستم را گستاخانه به روی هر چیز دراز کرده ام و گمان می برده ام که نسبت به هر یک از تمنیات خود حقی دارم .

این خودکاری که تازه خریده ام چقدر روان و خوب می نویسد ، چقدر کلمات ساده را می توان به آسانی کشید ، واژه های پیچیده چه راحت نوشته می شوند . بالاخره پیدا شد چیزی تا برای نوشتنم مشوقی باشد .

برای من هر چیز خوب می تواند نوشتن را آسان کند ، می تواند موقع قلم دست گرفتن جلوی لرزش دستم ، جلوی اشکم ، جلوی آه گرمم را بگیرد .

آره ! خریدن یک خودکار ، گرفتن هدیه ای ، دیدن سریالی که "ایمان" تبلیغ می کند (Prison Break) و همه ی چیزِهای برای من خوب ،  امیدم می دهد . آرامشم را بر می گرداند . اما همیشه سوالی مطرح است ، تا کی ؟! فردا و پس فردایی هم هست ! فراموشی دیروز هم که یا از روی عادت است یا برای آسودگی خاطر ! خودکارم فقط تا آخر امروز جوهر دارد و باز هم من می مانم و تنهایی شب . این روزها چقدر صبح دور است . دور است ؟!

من قرار بود جامعه شناس بشوم ، این را بچه ها می گویند ... اشتباهی یا اتفاقی مدیر شدنم را نمی دانم اما من قرار بود جامعه شناس بشوم ... تا زمانی که معیار ها تغییر نکرده بود من قرار بود ...خودم علاقه داشتم و ولی برادر بزرگم که مهندس است و خیلی هم سر در می آورد و حسابی در بازارکار برو بیایی دارد همین بازار کار خودشان را  معیار قرار داد .

این که من نمی توانم ساکت بمانم که دست خودم نیست ، دست هیچکس نیست . این همه نگرانی و سردرگمی هم از کلی ناهنجاری و قانون شکنی نشئت می گیرد . دلخوشی های ساعتی را نمی توانم دوست داشته باشم ! ببینید ، شاید چشم ها دروغ بگویند اما صداها نه ... هرگز ...

می شنوید ؟! صدای قدم هایش می آید ، صدای امید می آید (چه عجله ای دارم برای نوشتن من ) صدای پایان آن همه انتظار می آید ، صدای این همه معیار درست را می شنوید ؟!

هیس هیس هیس ... سرم را پایین می اندازم ، ساکن می مانم با سکوت و فقط گوش می دهم ... دستم می لرزد . اشکم می ریزد . آه ، نه آه نمی کشم ... فقط می دانم صبح چندان دور نیست پس شب بخیر دوستان .

نمی بینی و یا می بینی و برعکس میبینی   ...   تمام گربه های خانگی را چون ببر می بینی

همیشه درد خواهی دید درد خواهی دید       ...   تو که خورشید عاشق را به پشت ابر می بینی

نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت توسط صالح| |

 

بیا برای یک بار هم که شده متفاوت باشیم

بیا ، تو سکوت را بشکن

و من نگاهت می کنم

بیا تو تنهاییت را ،

خستگی ات را دوباره بهانه بگیر

و من حرف حساب را قبول می کنم

بیا بنشین و آنجا را ببین

ماه چهارده روزه می شود امشب

زمین هم گرم ، گرم ، گرم

بیا ، بیا تو سکوت را بشکن .

پلکی بزن و ماه را بچین

که "تنهایی و تاریکی آغاز کدورت هاست"

بیا تو از دوستی بپرس ؟!

"دل من دیر زمانی است که می پندارد :

دوستی نیز گلی است ،

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ی ترد لطیفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را

ـــ دانسته ـــ

بیازارد " !


پی نوشت اول : گاهی آدم خسته می شود ، دستهایش را بالا می آورد ، اتفاقی نمی افتد ...

پ ن ۲ : در برابر امور ناخوشایند خود را به صبر وادار ، و چه نیکو خویی است ، خود را به صبر واداشتن به خاطر حق .    "امام علی"

پ ن ۳ : دلا در عاشقی ثابت قدم باش         که در این ره نباشد کار بی اجر    "حافظ"

پ ن ۴ : روزگار غریبیست ... او مرا دوست می دارد ، من تو را ، تو دیگری را . دیگری ...

پی نوشت آخر : چه کسی بود صدا زد صالح ؟!

نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت توسط صالح| |

مرگ را می پذیری ؟!

" چـرا کـه نــه ! ایــن هـم مـاننــد هـمـه چــیـز بـرای خـداســــــــــــت "

                                                                                                 چارلی چاپلین

نمی دونم دیروز چندمین جنازه ای بود که دیدم اما دیدم

نمی خوام از مرگ بنویسم ... نوشتن به درد نمی خوره که

 آخه بعضیا تا یه چیز میشه ادعا می کنن دوست دارم بمیرم

اما تا از نزدیک روبرو میشن ، می بینن نه بابا این تو بمیری ازون تو بمیریا نیست

نوشته شده در جمعه 26 تیر1388ساعت توسط صالح| |

همه از اوئیم و به سوی او باز میگردیم

پ ن : اگر می دانستید چه حساب و کتاب سختی پیش رو دارید به حال خود می گریستید نه به حال دیگران .

نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت توسط صالح| |

 

 

پر کن پیاله را
که این جام آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها ــ که در پی هم می شود تهی ــ
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد!

من با سمند سر کش جادویی شراب
تا بی کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پرستاره ی اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها ...
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!

در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل :که آب ... آب!
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پر کن پیاله را ...

فریدون مشیری

پ ن ۱ : پر کن پیاله را ...

پ ن ۲ : پر کن پیاله را ...

پ ن ۳ : آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد !

پ ن ۴ : پیشنهاد می کنم بشنوید این جام تهی فریدون شهبازیان را همراه با صدای استاد شجریان.

نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت توسط صالح| |

مرد متولد خرداد اكثرا دو زنه است و حتي در ضمن ماه عسل ممكن است عروس را بگذارد و برود. در زناشويي و معاشرت با زن اهل تنوع و ماجراست وحال و احوال عاشقانه اش بي ثبات و رنگارنگ است.

 

براي فرزندان پدري نرم و مهربان و ملايم است، ممكن است بچه هاي خود را لوس كند. مردي با ذوق، هنر دوست و غير حسود و كمي بد قول است. عاشق يك چنين مردي شدن موجب مي شود كه احساس مطبوعي از تامين به شما دست بدهد زيرا پيوسته يقين خواهيد داشت كسي را داريد كه هر وقت به وي نيازمند شديد، به كمكتان بشتابد و هرگز تنهايتان نمي گذارد. تمام ترديدهاي اجتماعي كه قبل از ازدواج با او داشتيد، سريعا از بين مي روند، با وجود اين هيچ بعيد نيست كه اگر صبح روز شنبه او را براي خريد نان به خارج بفرستيد، تا يكشنبه ظهر برنگردد. اگر مي خوهيد اعصاب آرام و راحتي داشته باشيد، هرگز منتظرش نباشيد و هنگامي كه خواست از منزل خارج شود، گوشه كتش را نچسبيد.

 

وقتي موفق شديد طبيعت نا آرام و رفتار غير قابل پيش بيني اش را درك و قبول كنيد،ديگر كارها برايتان سهل و ساده مي شوند.شايد اين حالت مغاير با رفتار مردي باشد كه زنش مي تواند روي شراكت او در زندگي حساب كند، ولي در عمل اين نا پايداري ها ربطي به فكر و احساسي كه او راجع به همسرش دارد، ندارد.

 

دختري كه به عقد يك مرد متولد خرداد مي آيد، نه تنها مي تواند مطمئن باشد كه شوهرش هرگز در مشكلات و پيچ و خم هاي زندگي او را تنها نمي گذارد، بلكه در عمل هميشه لااقل دو نفر همراه دارد كه هر دوتايشان همان شوهر او هستند. شما مي دانيد كه او در برج دو پيكر به دنيا آمده است. مثلا موجودي است كه دو روح كاملا متفاوت در يك كالبد داشته باشد. حتي شخصيت او دوگانه است.

 

او خوش صحبت و مردم دار است. به مهماني رفتن و مهماني دادن و با مردم جوشيدن را دوست مي دارد. هم صحبت خوبي است.غالبا شمع مجلس است و در گفت و گو نكته سنج و باذوق است. اگر با او آشنا شديد، اگر با او گرم  گرفتيد، اگر از او خوشتان آمد، اگر به فكر حلقه نامزدي و سفره عقد افتاديد، از ابتدا بدانيد كه مردي را براي زندگي انتخاب كرده ايد كه ممكن است ماه عسلش را نصفه كاره رها كند و براي انجام كاري تك وتنها به يك شهر ديگر برود. وزش يك باد و نسيم تصميم و راي او را بر مي گرداند. او به شدت از تنهايي نفرت دارد و هميشه مايل است در جمع باشد. اگر براي مدت درازي بماند، كارش به اشك و آه و فغان خواهد كشيد. يك روز ممكن است نامزد متولد خرداد ماه شما شاد و خندان به ديدنتان بيايد و پيشنهاد كند كه با هم به ديدن يك فيلم كمدي و يا تماشاي يك سيرك برويد. او براي شما گل، عطر، صفحه، كتاب و كادوهاي دوست داشتني ديگر مي آورد. شما دعوتش را قبول مي كنيد و با هم به گردش مي رويد، ساعات خوشي با سرعت سپري مي شوند و شما از اينكه در كنار مردي اين همه خونگرم وشاد و خوش سر و زبان غرق در شادي و نشاط هستيد، از خوشحالي در پوست نمي گنجيد. او به صد شيوه مختلف به شما مي گويد كه دوستتان دارد، شيوه هايي كه نظيرش را هيچ كس ديگري نم داند.

 

فرداي آن روز تلفن زنگ مي زند و او بدون هيچ دليل قانع كننده اي قرار ملاقات بعدي اش را با شما به هم مي زند و موجب مي شود كه هزار فكر و خيال ناباب در قلب و مغز شما به وجود بيايد. آيا اظهار عشقش به شما شوخي بوده است؟ آيا دوست دختر ديگري پيدا كرده است؟ آيا كار خلافي از شما سر زده است؟ آيا گرفتاري خاصي برايش پيش آمده است؟

 

چند روز بعد باز سر وكله اش پيدا مي شود، با دهها جمله خوش آيند وچهره اي مملو از نشاط، اگر كوچكترين حركتي از شما مشاهده كند كه دال بر رنجش شما باشد، سخت متعجب مي گردد، اما در همان حالت ممكن است از شكل كفش و يا آرايشي كه كرده ايد انتقاد كند ويا با فلان نظريه اي كه ابراز مي داريد، مخالفت نمايد و حتي بگوييد كه شك دارد كه در جوار يكديگر خوشبخت خواهيد شد. درباره اين رفتار ضد و نقيض واين كردار مغشوش ابدا حيرت نكنيد و علتش را جستجو نكنيد زيرا خودش هم جواب درستي براي توجيه كردن آن ندارد.

 

اگر شما تاب مقاومت بياوريد وصبر و حوصله داشته باشيد، هفته بعد بار ديگر خود را با او در تئاتر، موزه، سينما، كتابخانه و يا گالري نقاشي مي بينيد و عميقا مجذوب اطلاعات وسيع و عميقش در رشته هاي مختلف علمي و هنري مي شويد. در همان لحظات ناگهان دست شما را در دستش مي گيرد و پيشنهاد مي كند كه با وي ازدواج كنيد، درست به همين صورت ...

 

نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت توسط صالح| |

               
نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت توسط صالح| |

همیشه وقتی تنها و نا امید وملول

تنت ، روانت از دست این و آن خسته ست .

همیشه وقتی رخسار این جهان تاریک 

همیشه وقتی درهای آسمان بسته ست .

همیشه گوشه ی گرمی به نام "دل " با توست

که صادقانه تر از هر که ، با تو پیوسته ست !

به دل پناه ببر !

آخرین پناهت اوست . تو را چنان که تمنای توست ، دارد دوست ...

نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت توسط صالح| |

 پلاک خانه من فرد است

شبهای زوج که می آید ، من در خیابان می خوابم 

نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت توسط صالح| |

از همه ی پسرهای بد به همه ی پدرها :

چه بگویم از پدر ؟!

چه بگویم از رابطه پدری و پسری ؟!

این چیز ها را نمی شود زیاد توضیح داد ...

باید خودت مرد باشی و پدرت هم به اندازه کافی پدر باشد ، یعنی رفتارش پدرانه باشد ...

نه مادرانه یا دوستانه یا حتی کودکانه ...

باید خودت رابطه پیچیده ۲ تا مرد را در مقام پدری و پسری تجربه کرده باشی تا بفهمی چه میگویم

مردها غرور دارند و برای همین ، درست همدیگر را بغل نمی کنند ...

از همه ی دختر های بد به همه ی پدرها :

نگاهش می کنی ، اخم می کنی ، چشم غره می روی .

سرش داد می کشی ، تندی می کنی ، فریاد می زنی .

عصبانی که می شوی ، صدایت بلند تر می شود ، لا به لای حرف هایت ناسزا هم می گویی...

دلت می خواهد به اش درسی بدهی که تا عمر دارد فراموش نکند...

مقاومت که ببینی تند تر می شوی ، لجبازی که می بینی تصمیمت را می گیری ، دستت را بلند می کنی تا...

نگاهت می کند . قطره های اشک از چشم هایش سر می خورد و می غلتد و روی گونه هایش دستت را پایین می آوری . بغلش می کنی و اشک هایتان با هم قاتی می شود .

این یک داستان نیست ، حقیقت همه پدرانه های ایرانی است .

نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت توسط صالح| |

تو دلم گفتم :

 بالاخره گوسفند باشیم بهتر است یا اینکه گوسفند نباشیم ؟! اینکه گوسفند بودن مفیدتر است و یا گوسفند نبودن منافع بیشتری دارد ؟! یاد سخن پدر گرامی افتادم که همیشه حرف از گوسفند که می آمد می گفت : پسر جان گوسفند باش ، آن وقت ها هم که ما دانشگاه نرفته بودیم ، سر کلاس نمی رفتیم ، مبانی سازمان پاس نکرده بودیم ، تا ایشان این حرف را می زدند با پیشانی چروک و لبهای آویزان و خلاصه چهره ای درهم جمع را ترک می گفتیم و می نشستیم سر درس تا برویم دانشگاه . تازه د رجمع دوستان هم که صحبت می کردیم و درد دل ، حرف از اخلاق پدر و مادر که می شد ... می گفتم بابای من هیچ وقت دعوام نکرده اما نمی دونم چرا تو بهترین شرایط بهم میگه : گوسفند باش ؟! ...

استاد شهشهانی را در مسیر بین ۲ساختمان دانشگاه می بینم و خیره می شوم به صورتش تا نگاهم کند و در اولین فرصت پایه رفاقت را ریخته و از الان کار پروژه ترم آخر را یکسره کنم . نگاهم می کند ، من سلام می کنم ، جواب سلامم را نمی دهد ... انگشت اشاره اش را طبق عادت بالا می آورد و با صدای کلفت ــ که این کلفتی نه از داد زدن های سر کلاس است و نه مادر زادیست ، بلکه از سیگاریست که ایشان می کشند و صد رحمت به دودکش ــ می گوید : پسر جان گوسفند نباش ؟! تشریف می آورند داخل کلاس و بعد از نامی از خدا ، کتابی را معرفی می کنند : گوسفند نباشیم ! ... در این کتاب با کلی خواهش و درخواست و این تن بمیرد و شهشهانی عمر با عزت بگیرد و دیگر سیگار نکشد ان شا الله از ما خواسته تا مثل گوسفند سرمان را پایین نیاندازیم و تغییرات محیطی را درک کنیم و از پیرامون خود با خبر باشیم تا خدایی نکرده سرمان کلاه نرود و باز هم زبانم لال تقلب نشود !.... تا استاد کتاب را معرفی کرد و قسمته ایی از آن را برایمان خواند و با تمام انرژی از ما خواست تا دیگر گوسفند نباشیم چون ... ؟!

گفتم : آخر بابا استاد گوسفند که این همه فواید دارد  ، از مغزش تا رووم به دیوار ایشان مفید است و قابل استفاده و فقط عیبش این می باشد که طفلی سرش همیشه پایین است ! ... گفتم : آخر در زمینی که ساکنان آن قوانین جنگل را هم زیر پا می گذارند و بعد می جوند و یک لیوان آب هم رووش ، گوسفند باشیم یا نباشیم تفاوتی دارد آیا ؟! ... اینکه چیزی را نبینی بهتر است یا اینکه هم ببینی ، هم ثابت کنی ، هم همه بفهمند، هم تو بفهمی و هیچکس نفهمد چه شد ؟! فکر کنم بهتر باشد ؟!... گفتم ، گفتم ، گفتم ... سکوت کلاس را فرا گرفته بود... سرم را که بالا آوردم نه استادی بود و نه دانشجویی ... ؟! ... با کمال پررویی به حرفهای صد تا یه غاز ادامه دادم و گفتم ... !

اما حیف همه ی این ها رو  ... تو دلم گفتم :

نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت توسط صالح| |

... بی شک اگر خدای بزرگ از بام بلند عرش فرودآید و هم اکنون از من با اصرار و الحاح بخواهد که من به جای او بر عرش کبریائی او بنشینم و او به جای من در محراب به پرستیدن و عشق ورزیدن آغاز کند و آتش های درد و نیاز به معبود را از جان من بازگیرد و بر جان خویش زند ، هرگز ، حتی برای شب تا بسحر ، نخواهم پذیرفت ... : دکتر شریعتی

الآن در این هیاهو فقط یک احساس میتونه به تو آرامش بده که یکی هست تا به آرزوهای تو و به خود تو ایمان داره ...

آرزو خیلی دارم . اصلا تو منو توو ماه خرداد به دنیا آوردی و آگاهی که یه خردادی پر است از رویا و کلی آرزوی کوچک و بزرگ .

آرزو می کنم همیشه یادم بیاری که تو از همه بزرگ تری و از همه مهربون تر .

آرزو می کنم همیشه یادم بیاری که هیچکس منو بیشتر از تو دوست نداره .

آرزو می کنم ...

وای ! بازم باید معذرت خواهی بکنم و باز هم باید منو ببخشی ؟! باید ؟! انقدر این جمله تکرار شده و طبیعتا بعد از هر تکراری گستاخی من باعث میشه تا بگم : باید ...

سال گذشته هم لیله الرغائبی بوده با کلی آرزو که حتما داشتم .شاید بهشونم رسیدم برای همینه که از تو می خوام که منو ببخشی بابت اینکه تو انقدر خوبی و من انقدر ، نه ، خیلی بدم .

 امسالم می خوام تو این شب باهات باشم . سفره دلم رو باز کنم .

 برای همه ی کارهای زشتم شرمنده ام و به خاطره تمام کارهای خوبم عذر خواهی میکنم .

آرزو می کنم غرور و خود خواهی  و  لجاجت و تعصب و دورویی و نامردی و دروغ و باز هم دروغ رو از من و مردمم دور کنی .

 اما خدایا جدا از این آرزوها چندتا سوال دارم !؟ جوابمو بده لطفا .

تو که به هر کاری توانایی ! چرا کسی را برای آنکه بدو عشق بورزی ، بپرستی ، بردامنش به نیاز چنگ زنی ، غرورت را بر قامت بلندش بشکنی ، برایش باشی ، نمی آفرینی ؟!

مگر غرور ها را برای آن نمی پروریم تا بر سر راه مسافری که چشم به راه آمدنش هستیم قربانی کنیم ؟!

خدایا ! تو از چشم به راه کسی بودن نیز محرومی آیا ؟!

معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت توسط صالح| |

با صدای جارو سکوت کوچه را می شکند ، من هم به هر بهانه ای صدایی در می آورم تا دیگر نترسم .

ساعت ۱۱ شب است و زباله ها را می گذارم دم در 

 پسر خوبی شدم ، اصلا شب که می شود من پسر خوبی می شوم .

شب ، شب مرا یاد کودکی ام می اندازد ، مرا یاد دوستی های سفید و خاکستری .

شب مرا نیز یاد ظلم هم می اندازد ، یاد اشک ، یاد گرسنگی همسایه ، یاد بی خوابی تو

 

" گفتند اعتراف کن   ومن اعترافی نداشتم

گفتند به خودت نگاه کن ، لب و دندان های من خونین بود .

گفتند بزنیدش تا حرفی بزند

 و نمی دانستند که این خون از همان زدن هاست

من تنها گرگ کنعان بودم

و نمی دانستم که این دیار گرگ بسیار دارد "

 

اینجا ایران است و مردم برای منجی شان نامه می نویسند . با هزار امید و آرزو ، منتظر

نمی دانم حرفی برای گفتن نیست یا گوشی برای شنیدن

همیشه فکر می کنم به بن بست رسیده ایم

و شایدم در دوراهی قبلی کسی جهت تابلو را تغییر داده باشد ؟!

دوست دارم تمام نامه های مردم را بخوانم ، همه اش را ، آن هم تا ته ته ...

آخر بگو مرد حسابی نیازی به نامه نوشتن و خواندن نیست . درد مردم که معلوم است

اما چه کنم خواندن را دوست دارم ، مردم را هم

پ ن :  شعری که وسط پست نوشته شده نمی دونم از کیه اما هر وقت از زمین و زمان شاکی میشم زمزمه میکنم و نکته دیگه اینکه منظورم از منجی امام زمان نیست منظورم کسیه که ادعای ... همون م. الف

نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت توسط صالح| |

  كوچكتر كه بودم فقط بلد بودم نقاشي بكشم. مربي مهدكودك گفته بود اگر بلد نيستيد براي روز مادر هديه بخريد كافي است يك نقاشي قشنگ بكشيد و به مادرتان هديه كنيد. من هم هر سال يك خانه مي كشيدم با دو تا كوه كه يك خورشيد نصفه از پشتش بيرون آمده است. از انصاف نگذريم نقاشي ام افتضاح بود! با وجود اين وقتي آن را با يك دريا شوق براي روز مادر به مامان هديه مي كردم با خوشحالي بغلم مي كرد و مرا غرق بوسه مي كرد .

  مادر! یکشنبه روز تو است براستي چگونه مي‌توان از عالم و آدم سخن گفت، اما از تمام زيبايهايش يعني فرشته‌اي چون تو، جفاکارانه،روي برتافت .

  تنها نه بخاطر بهشتي که زير پاي توست ، نه بخاطر نسلي که زاده توست، نه بخاطر لالايي‌هاي دلنوازت، نه بخاطر خونواره چشمان خسته‌ات، نه بخاطر رنجواره بلاکشي‌ات،نه بخاطر سرشت مهرآگيني‌ات، نه بخاطر سرسبزي قلب پاکبازت،نه بخاطر زيبايي نازکي خيالت يا تردي روح دلنوازت،نه بخاطر پاکي احساس دلارايت، نه بخاطر طراوت آسمان چشمان ابريت و نه بخاطر...حقشناسانه تو را مي‌ستايم .

  به خاطر شور بالغ خدارنگي‌ات، بخاطر شاهکار شعور شرف مداريت ، بخاطر گوهر
دردانه حيا ‌و نجابتت،بخاطر کولاک گرم جوش گذشت و ايثارت ، بخاطر راز فاخر و حس زيباي مادري ات، بخاطرترک برداشتن بلور نگاه نگرانت،بخاطر آتشفشان پرگداز سوختن‌وساختنت،بخاطر غرق‌شدن بلم‌جواني وآسايشت دردرياي توفانزده بي‌قراريهاي من و بخاطر همه آنچه که به من دادي يا ندادي و بخاطر خودم که سخت به تو دلبسته‌ام، ديوانه‌وار دوستت دارم و مغرورانه بر تو مي‌بالم .

                             

روز  مادر   یعنی  به  تعداد  همه روز های گذشته تو  صبوری  !

 

                        روز مادر  یعنی به تعداد همه روز های آینده  تو  دلواپسی !

 

                     روز مادر  یعنی  به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه  تو بیداری !

 

         روز مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد !

 

             روز مادر یعنی بهانه در اغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود !

 

                                        روز مادر   یعنی    باز هم  بهانه مادر گر فتن..... !

" حامد "

نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت توسط صالح| |


Design By : Night Skin